السيد الخميني

156

ديوان امام ( فارسى )

شب وصل يك امشبى كه در آغوش ماه تابانم * ز هرچه در دو جهان است روى گردانم بگير دامن خورشيد را دمى اى صبح * كه مه نهاده سر خويش را به دامانم هزار ساغر آب حيات خوردم از آن - * لبان و همچو سكندر هنوز عطشانم خداى را كه چه سرّى نهفته اندر عشق * كه يار در بر من خفته ، من پريشانم ندانم از شب وصل است يا ز صُبح فراق * كه همچو مُرغ سحرگاه ، من غزل‌خوانم هزار سال اگر بگذرد از اين شب وصل * ز داستان لطيفش هزاردستانم مخوان حديث شب وصل خويش را ، « هندى » * كه بيمناك ز چشم بد حسودانم